
شال ام را اتو می کنم
روی میز ِچهارچوبی
که مادر سبزی هایش را رویش پاک می کند
و گاهی خواهرم برگ های فالش را بر آن می چیند!!
شال ام را سرم میکنم
تا حاضر شوم برای هوس ِ شام شبانه در یک ساندویچی کوچک؛
و گام بر میدارم کنار برادرم
به زیر آسمانی
که کودکانش به سگ های ولگرد سنگ می زنند
و مردهایش خوشحالند که سگ نیستند و سنگی به صورتشان نمی خورد
و سگ ها خوشحال تر، که زن نیستند