
برگه های فال رو روی زمین پخش میکنن و خانم غمگین و پریشون سه تا برگ می کشه. میون اونهمه فنجون قهوه و دستمال کاغذی و برگه های فال، دنبال سرنوشت می گردند ...
تکیه میدم به کاناپه ی سفید رنگ سفتی که هیچ لذتی برای لمیدن باقی نمیزاره. لیوان چایی نیم خورده ام کم کم به سمت سردی میره. با دستمال آب بینیش روپاک میکنه و به ادامه ی حرفها گوش میده. قراره امروز لابلای اون لکه های خشکیده به دنبال ردی از زنی بگرده که این روزها سایه اش رو روی زندگیش احساس میکنه...
کدوم نقش قراره نقشه ی زندگی ما باشه؟ تو لابلای کدوم لکه ی قهوه برام نوشتی دوستم داری؟ سرنوشت بین کدوم برگه های فال رو به ما لبخند می زنه؟ سه برگ ِ زندگی ی مشترک ما کجاست؟
دنبال جواب نمی گردم. زندگی یعنی همین چشم به راه تو بودن ها. زندگی یعنی همین صبح های بدون تو بیدار شدن، روزهای بدون تو سر کردن، شب های بدون تو خوابیدن... زندگی م در مصاف ِ تو، همیشه پشت یک "بی" خوابیده وگلایه ای نیست....
ساعت میگذره. حرفها زیر و رو می شن. حس ها زیر و رو میشن. ... من حالم خوبه و بیشتر از همیشه به تو فکر میکنم. به صفحه ی شناسنامه ی خالی ام که هیچ وقت اسم تو روش هک نشد، به ضمانت نامه ی عربی ای که هیچوقت تو رو مال من نکرد، به حضورت از پشت اینهمه فاصله...
دیر شده. باید برگردیم. باید برگردم. باید برگردم توی اتاقم و به تو فکر کنم... این روزها باید افکارم رو منسجم کنم و برای هشت مارس بنویسم. انتخاب ایده سخت نیست. شاید اینبار، یک زنانه ی عاشقانه کافی باشه...