
نشسته ام پشت این میز قهوه ای خاک گرفته و سعی میکنم تا یادم بیاید قرار است چه بنویسم. خطی خطی میکنم و مثل همیشه جمله ی اول پیدا نمیکنم برای نوشتن تمام کلماتی که در ذهنم رژه می روند
وقتی در دایره ی آزادی خواهی، مرز ها برداشته می شوند و می فهمیم که رنج زنی که تحقیر می شود همانقدر که برای من ناگوار است برای دوست دیگرم در کانادا سخت و برای هر کس دیگر در هر کجای این جغرافیا موجب درد، آن وقت می شود با اطمینان ِ از آنکه تنها نیستی گام هایت را مطمئن برداری و به فردای بدون واژه ی زن و مرد فکر کنی !
حضرت حوا دخترک جسوری است که به گفته ی خودش "از شهری زن بودن را آغاز کرده که در آن هنوز برق هم راه نیافته چه برسد به اینترنت!" آشنایی من و حوا در محیط مجازی شکل گرفت و امشب وقتی صورت گرد و دوست داشتنی اش را پشت آن شیشه ی عینک مشکی دیدم انگار سالها تمام جمعه ها را با او تنهایی ِ شهر را قدم زده بودیم و از زن بودن گفته بودیم
در سرزمینی که برای عقیده می توان اعدام کرد و برای یک بوسه می توان سنگسار، حوا با نام مستعار می نویسد تا کراهت یک تاریخ را به دوش بکشد و میان پیغام های خصوصی ِ پراز دشنامی که هر روز برایش حواله می شود به دنبال ردی از انسان آزاد بگردد
امشب حوا بدون نقاب مقابلم نشسته بود و حتی وقتی مامان پشت سرم ایستاد آنقدر صمیمی برای مامان بوس فرستاد که مامان هم پر از عشق ِ وجود ِ این دختر شد. حوا امشب بدون نقاب حرف زد، از افسردگی مفرطی گفت که سالهاست گریبانش را گرفته، از محدودیت هایش ، از ترس هایش، از جنگ هایش، از زندگی اش که مثل میدان نبرد بوده و سالهاست یک روز را بدون استرس نگذرانده. حوا از خودش می گفت و می خندید و نمی دانست وقتی دستهایش را در هم قلاب می کرد و مطمئن می گفت"اما من کوتاه نمیام، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره در مقابل خواسته هام، من تا اونجایی که جون دارم می جنگم" تیمار می کند روح ِ زخمی ِ دخترک ِ ایرانی ِ آن سوی خط را
حوا می گفت اولین کسانی که بر او برچسب زدند معلمان دبیرستانش بودند. میگفت لذت بخش ترین جواب ِ دندان شکنی که به یاوه گویان داده روزی بوده که معلم دینی اش به او گفته "دختری که نام حوا بر خود بگذارد یعنی اعلام به سرکشی و فاحشگی دارد" و او در جواب گفته"من حوام، خودم برای خودم تصمیم میگیرم. نامش سرکشی یا فاحشگی باشد که باشد. وقتی گرسنه باشم سیبم را گاز میزنم و به هیچکس هم مربوط نیست حتی به خدایتان"
دوست جسور و زیبای افغان ِ من تصمیم دارد دو سال دیگر، در 5امین سالگرد حوا بودن ِ خود کتابی را چاپ کند به نام "حوا بودن" و رنج ِ تمام این سالها و آنچه بر او رفت را خط به خط در آن ثبت کند. میگوید لذت عجیبی از الان برای آن روز در خود حس میکنم وقتی یک نسخه از آن را به معلمم هدیه می کنم و او ناسزاهای خودش را در آن می خواند
درست میانه ی صحبت، لحن صدایش عوض میشد. به مانیتور نزدیک می شود و آرام می گوید "آتی من خیلی بیمارم. زخم های توی روحم خیلی درد می کنند" و نمی داند که چقدر وقتی این جمله را می گوید من می شود
حوا گاهی در اینجا می نویسد و یکی از بزرگترین دغدغه هایش ازدواجش است. تکیه می دهد به صندلی و می گوید در افغانستان از یک چیزهایی نمی شود هرگز فرار کرد ، نمونه اش همین ازدواج. من به چشم خود گور ِ زندگی ام را می بینم که کنده می شود. می گویم در ایران ما هم اوضاع خیلی بهتر نیست، تمام شیرینی ها به نیت عروسی گاز زده می شوند. می خندد و می گوید این جماعت فکر میکنند با یک مرد می تونند ما رو ساکت کنند!!
وقتی حرف می زند صدایش محکم است. وقتی از مبارزه و ادامه می گوید کلماتش قوی تر می شوند. حتی وقتی آه می کشد هم با صلابت است.... چند سطر گذشته و من هنوز نمی دانم قرار است چه بنویسم یا اصلا برای چه بنویسم. فقط دوست دارم از این حوای امروز بنویسم
پ.ن اول ) یکی از جنجالی ترین جمله های حوا : چقدر حقیرند کسانی که فقط به خشتکشان فکر میکنند و گاهی هم برای تنوع به خشتک دیگران
پ.ن دوم) توی خوب، من ِ بد، با هم بسازیم؟