این اولین شب در این هفته است که نمیدانم شب است یا روز! باران می بارد یا دریاست که از زمین به آسمان کوچ کرده است.... هرچه هست ، زندگی امشب با "دوستت دارم" های زیر گوشم که برایم نجوا کرده ایی گره خورده و معلق میان رویای بودنت و حقیقت حرارت بدنت و دلتنگی ِ خداحافظیمان قلت می خورد

....


امشب باید بی انتظار ِ فردا و آمدنت از روی صندلی بلند شوم و راهی شوم برای خواب.  روی تخت.  میان تکه های بوی بدنت که جامانده اینجا، روی ملافه ی کنار من ، روی صندلی نهار خوری گوشه ی هال (که بعد از این هر روز کوچک تر می شود برای نشستن ) و به یاد تمام دقیقه هایی که اینجا نشسته بودی و نگاهت می کردم


یک حسی به من می گوید بعد از این؛ کنار دلم؛ اتاقمم تنگ می شود انگار.  (وابستگی به بازوان مردانه ی توست دیگر، نشسته بر همه جای زندگی من...  روی تخت خوابم. روی مبل ، پشت سینگ ظرف شویی، روی بالکن حیاط....)  تمام دور و برم پر شده از خاطرات ریز و درشتی که لبریزم می کند از بودنت و کاغذی که بیت آخر شعرش روی "دوستت دارم" های بی انتها قلم می خورد. مدام

....

(اینجا دفترچه ی یاداشتم نیست و بهتر از حواسم را جمع کنم و پرحرفی هایم را تمام)
فقط خواستم بگویم تا بدانی موهایم را شانه نمیکنم امشب. نه نه اشتباه نکن! امشب جدای از تمام هفته ها و ماه هایی که گذشت، به جبران تمام آن وقت هایی که تو را در آن وقت ها نداشته ام، خوبم! امشب سرشار از تو روی تخت می خزم.... راستی امشب هم من سمت دیوار ها