خواب های آشفته ی نیمه شب، بدترین اتفاق ممکن اند برای یه آدم تنها... وقتی نیمه شب بلند می شی و از وحشت ِ اون کابوس نمیدونی به کجا پناه ببری، فقط کامپیوترت رو جلوت می بینی که مثل همیشه ساکت نگات میکنه و داره بهت میگه، هیس آروم، من هستم... سنگین و سرد می خزی پشتش و می بینی، چقدر آدم تنهای دیگه هم مثل تو نشستن پشت سیستمشون. نمونه اش گودربارن، که داره ابی گوش میده و همه رو هم شریک کرده با دلتنگی ِ این نیمه شب پاییزیش

...

ساعت از 3.30 گذشته. هنوز پر از تشویش اون کابوس تکراری ام که یه هو یکی پیغام میده :"تو چرا بیداری آخه ". از خوشحالی دلم میخواد جیغ بکشم. عاقله، دوست افغانی من که چند سالی هست در رومانی زندگی میکنه. عاقله رو در فیس بوک پیدا کردم. آشنایی ما در صفحه ی "مدرسه فمنیستی" و پشت چندتا کامنت بازی ساده زیر پست های اون صفحه شکل گرفت. خیلی زود با هم صمیمی شدیم. و خیلی زودتر فهمیدیم که چقدر درد مشترک در ما ریخته است. عاقله دانشجوی سال آخر پزشکی در رومانیه، و به گفته ی خودش، 5 سال زندگی در اروپا هم چیزی از زخم هایی که در افغانستان بر پیکرش خورده، ترمیم نکرده. این روزها هم به خاطر حساسیت های دوست پسرش، فیس بوک رو ترک کرده تا به قول خودش مبادا به رگ غیرتش بر بخوره وقتی می بینه که یه مرد برای عکس من لایک می زاره

می پرسه الان به وقت ایران باید نزدیک صبح باشه، چرا هنوز بیدارم. در جوابش میگم کابوس ها که ساعت نمیشناسند. میگه فقط کابوس ها نیستند که زمان نمیشناسن ، عشق ها هم همینطو، پس چرا اینجا تنها نشستی؟ خودش جواب میده آهااااااا دلت نیومد بخوابش کنی (با یک چشمک گنده) . خیلی زود زمان یادمون میره و یه وقت به خودمون میایم و می بینیم که ساعت از 5.30 هم گذشته و نه من تونستم به خواب امشبم برسم و نه اون تونسته فکری برای خوابگاهش بکنه که این ترم ازشون ماهیانه کرایه خواستن! با خنده میگه امشب من از دوست پسرت بردما. می خندم . ادامه می ده و میگه که دلش برای فیس بوک و وقتایی که نوشته های تند فمنیستی می نوشته تنگ شده . با شیطنت میگه وبیشتر دلم برای وقتایی که با دوست پسر تو کامنت بازی میکردم! می خندم و میگم هیس بابا جان اینا چیه میگی. یادت رفته این کلمه ها اینجا جرمه؟ می گه "پس فکر کردی چرا اینقدر تکرارشون لذت بخشه؟ چون ممنوعند ممنوع! " می گه شعارمون چی بود؟ میگم :" تنها دلیلی که قورباغه جمع نمیکنیم اینه که قانونی برای منع جمع کردن قورباغه ها وجود نداره " از خنده ریسه میریم. میگم تو یه فمنیست ترسناک دوستداشتنی ای. میگه بهتر از اینه که یه فمنیست خوشکل با صورت معصوم و خطرناک باشم

کم کم باید خداحافظی کنیم. هنوز دکمه ی ساین اوت رو نزدم که میگه " وقتی یک نفر کیلومتر ها دورتری بی یادت چیشم هایش ره می بندد، آن ره قدری بدون و نزار کابوس ی به هچ کجایی شبی ته بخورن" در جوابش میگم " مه صدقه چیشمای تو " می خنده و میگه اوهوی دختر چشماتو درویش کن ما نامزد داریم ها

پ.ن اول) شبی با خیالِ تو ، همخونه شد دل

پ.ن دوم) حس کن مرا در "دوستت دارم" در ِ گوشت / حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت