وب نوشت


چند ماه پیش در محیط مجازی مطلبی نوشته شد با عنوان " خشونت همیشه یک چشم کبود نیست" . این نوشته ی کوتاه نگاه جدیدی بود به واژه ی خشونت علیه زنان . نوشته ای که نوشته شد و با برداشت های متفاوت موافق و مخالف ، نقد شد.


خشونت تنها واژه ای نیست که هنوز معنای درست و دقیق آن در میان فرهنگ باز نشده، بلکه، خشونت، یکی از چندین واژه ی مهم و بنیادین ِ در ارتباط با اصول شخصیتی ِ انسان است که باید سالها در تعریف ِ صحیح آن میان جامعه کوشید. سطوری که در آن نوشته قابل تامل بود، پاراگراف بسیار قوی و آگاهانه ی آن نوشته ی کوتاه بود :

خشونت، آزار و تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون… فلان لباس را نپوش چون…است. چون هایی که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است

زنان در خشونت خانگی به پایین می افتند ... در همان نقطه ی زمین خوردن، می نشینند و دیگر تکان نمیخورند، با بغضی در گلویشان و جمله ی مشترک ِ "حرف زدن خیلی سخته! چجوری بگم...". همه مبارزه‌هایی که زنان در غرب در دفاع از حقوق قربانیان (اعم از خشونت خانگی ، تجاوز و... ) کرده‌اند، تنها در مواجهه با مصداق واقعی این کلمات در زندگی روزمره، برایمان ملموس می شود. کاری که آنان کردند، این بود که با واژه‌هایشان همه پستوهای زندگی را، از رختخواب زن و شوهر گرفته تا محلی که مردی به زنی تجاوز می‌کند، از محیط خانه و میز صبحانه و بحث گرفته تا تلفن پر تحکلم و خشونت یک پدر برای دخترش، روشن کردند
اگر واژه‌های زندگی ما اینقدر تاریک نبود، اگر همه جریان‌های زندگی و بویژه مسائل رفتاری ِ آسیب‌های روحی اجتماعی و ضربه‌های روانی ناشی از قربانی بودن در خشونت و تجاوز روشن بود، همه ی ما حتما می فهمیدیم که اضطراب یک زن با دیدن شماره ی تلفن یک نفر دیگر(با هر نام) یعنی «قربانی خشونت » بودن و سیلی خوردن و نخوردن و یا نشنیدن ِ واژه های صریح ِ توهین آمیز، هیچ تغییری در اصل قضیه نمی‌دهد! و اعمال نظر به واسطه ی زور توسط یک شخص دیگر در زندگی و انتخاب های انسان، حتی اگر به پشتوانه ی واژه ی "نگران " بودن و "دوست داشتن" انجام شود، «تجاوز به حقوق شخصی و اعمال خشونت فردی» است، و تجربه وحشتناکی است که به کمک روانشناسان باید آن را گفت و بازگفت تا میزان دردهای روحی کمتر شود.

زنان ِ قربانی ِخشونت های پنهان، در مقایسه با زنانی که خشونت های آشکار نظیر کتک خوردن را لمس کرده اند، به مراتب روزهای تلخ تری را تجربه می کنند. این زنان در هم شکسته و داغان و به هم ریخته می شوند. و حس می کنند که نمی توانند از جایشان حرکت کنند اما اصلا نمی دانند که چرا!! نه این زنان و نه اطرافیانشان، نمی دانند که چقدر صدمه دیده اند، چقدر پای چشمانشان کبود شده و نمی دانند که چقدر به درمان نیاز دارند.


زخم های ناشی از خشونت های پنهان در رفتار های روزمره، نیاز به درمان های اساسی دارند و حال آنکه هنوز در شناختن و تشخیص آنها هم درمانده ایم.


شاید اگر زبان ما طوری روشن بود که زنان ابزار گویش خودشان را داشتند و می‌توانستند خودشان را بیان کنند، خیلی راحت تر می‌توانستند با استفاده از این زبان حرف بزند و ما هم از لابلای گریه‌هایشان و حرف‌هایشان که "احساس پوچی و بیخود بودن می‌کنم" می‌ دیدیمشان که به تالار ویران زندگی و وجود درهم‌ریخته‌اشان نگاه می‌کنند که با خشونت مرد یا زنی دیگر درهم شکست و به زمین ریخت ... و می دانستیم که ساختن دوباره این شخصیت برای آنها خیلی دشوار است و آنوقت تنها جمله ای که می توانستیم به جای دلداری های آبکی به آنها بگوییم این بود: " ولی فرض کن چنین زنی را به تو سپرده‌ایم، بهش چی میگی؟ چطوری دلداریش میدی؟!"