من دوباره تکرار می شوم... و لیلا... و نازی... و مریم... و من ... و دوباره من.... تکرار می شوم میان جانوران متوحشی که عورتشان را پوشیده و افکار بی شرمشان را باز گذاشته اند و هیچ وسیله ای بر پیش گیری از ازدیاد نسل مسخ شده شان در هیچ داروخانه ای پیدا نمیشود

مرا سنگ بزنید به جرم خزیدن در آغوش یک مرد بی اجازه ی ملا. مرا سنگ بزنید برای دویدن به سوی آنچه آرزو می نامیدش و به جرم ِ زن بودن بر من حرام می دانیدش. مرا سنگ بزنید به تعداد تار موهایی که هر روز تاریک تر از دیروز در حسرت نسیمی بی تشویش، بیشتر از دیروز می میرند. مرا سنگ بزنید برای طعم سیبی که روی تاریخ تف کرده ام و به جایش لیوان آبجویم را به سلامتی تن داغ مرد مورد علاقه ام سرکشیده ام... مرا سنگ بزنید و سکوت نکنید که سکوتتان گویی تاییدی است بر جسد این زن که یک روز پاییزی عاشق شد و قهقه سرداد به وقت چشیدن طعم تن مرد، بی امضای هیچ ریش بلند و دعای عربی و مهریه... وه که چه شیرین

....


از همه بیزارم. از تمام حیوان هایی که هم وطن منند و نفس هایشان بوی غسل جنابت می دهد و به بهانه ی بستن بند کفشهایشان کمین می کنند تا جفتگیری گربه ها را تماشا کنند. از تمام قابله هایی که به وقت تولدم، زنجیر زنانگی ام را هم از رحم مادرم به پاهایم حلقه کرده اند. بیزارم از مردهایی که نام برادر به یدک می کشند و شب ها سرخوش شلاقشان را در اشک های من خیس می دهند . بیزارم از واژه ی پدر، مادر، شهر، آبرو، از تمام کلماتی که حصار به من هدیه می دهند و حسرت برایم سرمشق می گیرند

مرا تمام کنید وگرنه این گیس بریده ی بی شرم، برای عشق بازی هایش یه هیچ مجوز الهی ای نیاز ندارد و رویاهاش هر شب بی اجازه ی پدر به پیاده روها ی سرد می لغزد و موهایش بی توجه به آبرو، قهقه می زند میان باد


.....

شب است و خوابم می آید... میخوابم تا فردا دوباره تکرار شوم... صبح دیگر... تنفر دیگر... خشمی دیگر... و.....

همین