امشب

پشت میز من

زنی نشسته

که در حاشیه ی کاغذ سپیدش

کلاغی چمپره زده

و به سیب های نرسیده ی ذهنش

نک می زند؛

زن امشب نمایش من

حوا نیست

و هرگز سیب دوست نداشته است؛

زن، در راه مانده ی رنجوریست

که از بهمن سالها پیش مرده

و این الف های سایه ی اوست

که روی دیوار رج می کشد


............................................



پ.ن) سرتا به پا عشقم دردم سوزم