
باید زن باشی تا بفهمی وقتی جلوی آینه وا میستی و یه هو یه کبودی ناقلا روی تنت می بینی، چه حس زندگی و عشق و خوشبختی ایی یه هو به قلبت هوار میشه... باید زن باشی تا بفهمی لذت بوسه ی یواشکی، دیدار یواشکی، نوازش یواشکی توی این جهنمی که این روزها توش زندگی میکنیم یعنی چی... باید زن باشی تا بفهمی وقتی می بینی بدون کاغذ بازی شناسنامه و یه مشت چرندیات عربی و دوتا امضا و دوتا حلقه، یه مرد رو برای خودت داری و در کنارت خیلی ها پشت تمام اون کاغذ پاره های سنتی در حسرت یه مرد بی تابند، چقدر حس می کنی که خوشبختی... باید زن باشی تا بدونی وقتی صبح از خواب پا میشی و روی صفحه ی گوشیت می خونی که نیمه شب ، خواب آلود و با غلط تایپی برات نوشته دوستت داره، تمام روز مست میشی و بی خیال ِ تمام دردهای هر روزه ات، بی خیال ِ آغوش ِ مادری که ازت دریغ شده، پناه می بری به سینه های مردونه اش و لبخند می زنی
بعضی لذت ها، فقط و فقط زنونه است که لمس میشن. تکرار میکنم، فقط و فقط زنونه اند