هنوز درست و حسابی پارک نکرده، در عقب رو باز میکنه و می پره بیرون. کنار ماشین وامیسته . پیاده میشم دستش رو میگیرم و دوتایی از در حیاط مدرسه داخل میشیم. مدرسه شلوغه. پر از مسافر و بچه. سمت راست حیاط چند تا ماشین پارک شده که دور و اطرافشون پر از رخت های پهن شده است و کمی جلو تر، یه مشت پسربچه ی شیطون در حالی که از در و دیوار بالا می رن، منتظرن تا آقای معلم صداشون کنه



دستم رو ول میکنه و میدوئه جلو و میزنه پشت یکی از بچه ها و میگه چطوری امین کچل! بعد رو به من میکنه و میگه، عمه ما به این میگیم امین کچل. هرچی نگاه میکنم می بینم این امین اصلا کچل نیست . با تعجب می گم چرا بهش میگید کچل؟ امین زودتر جواب میده ؟:" آخه یه کم چاقم! نمیدونم باید بخندم به این استدلال یا فکر کنم تا بلکه رابطه ی بین چاقی و لقب کچل رو درک کنم


آقای معلم صداشون میکنه. بچه ها ردیف میشن. کنار مادر و پدرهای دیگه می ایستم و به ردیف بچه هایی نگاه می کنم که زندگی از صورتشان می بارد و لبریز می شوم از نشاط


خانم کناری می پرسه، پسر شما کدومه؟ مازی از وسط جمعیت دست تکون میده و من با اشاره میگم، اون. با تعجب میگه چه خوب موندی، اصلا بهت نمیاد ها. چند سالته؟ به جای جواب سوالش میگم: یه بار وقتی 6 ماهش بود و توی کالسکه برده بودمش بیرون هوا بخوره هم اینو یه خانمی بهم گم. و یه بار هم وقتی سه سالش بود. یه آقایی توی خیابون گفت که چرا اینقدر زود ازدواج کردم. سر تکون میده و میگه آره واقعا حیف شدی چرا اینقدر زود درگیر بچه شدی. می خندم. تصویر مازی جلو و عقب میره و قاب عکس بچه ای که نیست و مادری که من نیستم. نمیدونم چرا توضیح نمیدم که پسرم نیست. نمیدونم چرا دوست دارم فکر کنه من مادرشم. ایستادن توی ردیف مادر ها حس خوبی لای پوستم دوونده بود و حاضر نبودم از دستش بدم

معلم بچه ها رو دو به دو صدا میکنه و بچه ها وارد کلاس میشن. مازی هم وارد میشه . نیم ساعتی میگذره. دونه دونه بچه ها از در کلاس بیرون میان. سرک می کشم تا ببینم مازی من کجاست. خانم کناری میگه پسرت دیر کرده ها. پله ها رو بالا میرم. امین کچل از در در حال خارج شدنه، می پرسم خاله تو میدونی مازی کجاست ؟ کلاس بالا رو نشون میده. پله های کلاسی رو بالا می رم و درست وقتی میرسم جلوی در کلاس که سیلی معلم روی صورت مازی من نشست! مازی بغض کرده ایستاده بود و معلم با دیدن من با لبخند گفت یه کم دیگه من باهاش کار دارم بیرون منتظر باشید لطفا. با تعجب می پرسم: یه کم دیگه کار دارید؟ یعنی چندتا سیلی دیگه مونده که بزنید؟ درسته؟ لحنش عوض میشه و سعی میکنه آرومم کنه و میگه:نه آخه اصلا روخوانی قرآن بلد نبود. اصلا تمرین نکرده! بهت زده تر روبروش می ایستم ومیگم: شما الان به صورت این بچه سیلی زدی، نه به خاطر اینکه ریاضی بلد نبود، یا فارسی یا علوم یا هر کوفت دیگه ای، بهش سیلی زدی چون روخوانی قرآن بلد نبود؟! درسته؟ معلم با لحن دلجویانه تر میگه:خب اونم درس مهمیه، باید تمرین کنه. نا سلامتی داره میره کلاس دوم بعد اگه بلد نباشه نمیتونه بیست بگیره. دست مازی رو میگیرم و راهی میشم از اتاق بیایم بیرون. جلومون رو میگیره و در حالی که دست مازی رو گرفته میگه خانم پسرتون درس بلد نبود من فقط کمی دعواش کردم و این حق رو داشتم که دعواش کنم. مازی گوشه ی مانتوم رو میگیره و می ایسته. می ایستم. رو به معلم میکنم و میگم:"دست به پسر من نزن. تو هیج حقی نداری. پسر من درس بلد بود فقط یه مشت چرندیات عربی رو با "ض" غلیظ نتونست برات بخونه تا تو خوشت بیاد. برو توحشات آموزشیت رو روی بقیه بچه ها پیاده کن که مادراشون وقتی می ایستی جلوشون میگی قرآن بلد نبود بگن آخ آخ، پسر من نمیخواد از تو درس یاد بگیره. مدام عذرخواهی میکنه و دنبالمون راه افتاده. مادرهای دیگه با تعجب نگاهمون میکنن . بی حوصله عقب میزنمش . نگرانه مبادا گزارش کنیم که بچه های 7 ساله رو کتک می زنه. امین کچل گوشه ی حیاط ایستاده و مازی ساکت سوار میشه. سوار میشم. آقای معلم عقب تر از ما ایستاده . شیشه رو پایین میکشم و میگم اون سیلی هم طلبتون آقای معلم، به وقتش من و پدرش از خجالتتون در میایم... پدرش؟! از در حیاط که بیرون می زنیم خنده ام میگیره. بلند می خندم و مازی هم از خنده ریسه می ره. از دیدن غش غش خنده هاش دلم غنج میره . بلند داد می زنه عمه دمت گرم! میخوام براش یه بوس بفرستم که تازه متوجه میشم نشسته روی صندلی جلو. کمربندش رو می بنده و میگه "دمت گرم دیگه الان خوشحالی اینم تخیف بده !!