
آدم بعد یه عمر دویدن. جنگیدن. تلاش کردن و تقلا کردن، ممکنه یه روز برسه یه جایی ببینه دیگه هیچ راهی نداره، دیگه اصلا نیروی برگشت به عقب و رفتن توی یه راه دیگه رو هم نداره! ممکنه وایسه ببینه تا چشم کار میکنه بن بست و دیواره و آدم های اطرافش هم پیروزمندانه پشت سرش ایستادن و به این مکث کردنش نگاه میکنن. اونوقته که یه نگاه به پاهاش میندازه می بینه ای وای، زخمی تر از اونی اند که همراهیش کنن و تا یه جاهایی برگرده و خیابون بغلی رو امتحان کنه. حتی بی حس تر از اونیه که باز شروع کنه خودشو تعریف کنه و بخواد به بقیه بفهمونه که چی میخوادو چی میگه. اونوقته که همونجا، ته همون کوچه بن بست میشینه، پاهاشو بغل میکنه و آروم شروع به مردن می کنه ..... به این زمان میگن پیری. هیچ ربطی هم به سن و تقویم و شناسنامه نداره
پ.ن اول) لعنت به این شهر آشنا که نمیشه توش گم شد
پ.ن دوم) رقیه ی عزیزم دوباره اینجا رو می خونه... حس دانش آموزی رو دارم که معلمش کنترلش میکنه. باید مواظب باشم چی می نویسم