
روزی كسي مي آيد
كسي كه شبيه خودش است
و وقتي نگاهش مي كنم
با اشاره ي سر به من مي گويد روسري ام را درست كنم!
..........
كسي خواهد آمد
و دفتر شعر مرا براي هميشه دفن
و نام مرا
با هجاي نام خويش
بخش خواهد كرد
و برايم سرمشق جديدي خواهد گرفت
........
كسي مي آيد
كسي كه مرا به نام خويش ثبت مي كند
و بعد از آن
پدر به من لبخند مي زند
و مادر نيز
و برادرنيز
كه مردي، صاحب من و چموش گري هاي من است!
..........
كسي خواهد آمد
و من بعد از آن، بعد از نام او خطاب خواهم شد
و ديگر صاحبي خواهم داشت
و مي توانم پشت پرده ي نارنجی بايستم
و پرواز پروانه را آه بكشم
..........
كسي خواهد آمد
و سهم من از بوسه هايش
نمناكي شبانه خواهد بود
و نگاه ِ آفتابي اش در ِروز
نصيب دختر ِ بي شناسنامه اي مي شود
كه ابروانش شیطانی است
و به جاي شعر، آرايشگري خوانده
..........
كسي خواهد آمد
كسي كه مرد بزرگي است
كسي كه قهرمان بزرگي است
و رخت های بزرگواری اش را هر شب لا به لای ملافه های چرک چنگ خواهم زد
و با تکه های شعرهایم شعله های زیر چای آخر شبش را گرم خواهم کرد
...............
پ.ن) نوشته ی بالا رو امروز لا به لای پوشه های قدیمی روی کامپیوترم پیدا کردم. تاریخش زمستان سال 88 رو نشون میده... من اون روزها نمیدونستم اگه فقط چند ماه دیگه صبر کنم مردی میاد که حدیث یک عمر عاشقی رو، کرورها کیلومتر دورتر از شهر من، هرشب زیر گوشم برام زمزمه میکنه