بهار گذشت


حالا می شود یک دل سیر خندید


می شود یک دل سیر بدون ترس به تو فکر کرد


می شود یک دل سیر از راه دور ، تمام ِ شب كنار نامت زانو زد و از تو نوشت


آنقدر نوشت تا جوهر خودكار تمام شود و تمام رنگش پاشيده شود بر نوك انگشتانم


می شود تا صبح كاغذ سياه كرد و برايت ريسه اي از "دوستت دارم" کشید



بهار گذشت و حالا با خیال ِ راحت تو تمام شب، ‌كنار ِ‌نبض كلماتم،‌ خواب آن پروانه ي خزيده در نگاهت را ببين و من،‌ نقش چشمانت را سرمشق بگيرم



صبح كه خوشيد با نوازشي،‌ صورتت را گرم مي كند،‌ تو آرام پلك بگشا و بمال چشمهايت را تا مبادا رخوتي در ته آن نگاه دل انگیزت جا مانده باشد و من، ‌چشم هايت را مي گيرم و جوهرِ‌خودكار پاشيده در دستان و آستينم،‌ در شيارهاي صورتت محو مي شود ....


بهار تمام شد و حالا بدون تب از لبانم بشنو ، که دوستت دارم