یعنی حتما باید زندگی کرد؟


یعنی چرا نمیشه خوابید؟


یعنی واقعا به همین راحتی؟


یعنی میتونم ساکمو بردارم و از خونمون برم؟


یعنی باید رفت؟


یعنی کجا رو دارم که برم؟


یعنی کجا دیگه میتونم با این فکر مریض برم؟


یعنی هر صبح قرصمو قورت بدم و بعد از این دیگه جدی نگیرم زندگی رو؟


یعنی پس این کابوس های تکراری برای چیه؟


یعنی تا کی باید یدک بکشم این زندگی رو؟


یعنی خونه یعنی مامن؟


یعنی سرزمین یعنی ریشه؟


یعنی دوست داشتن یعنی مامان؟


یعنی دنیا بعد از این بشه تخت و خواب و خواب؟


یعنی بازم مجبورم فردا رو ببینم؟


یعنی بهم بگو یه روز که به تو فکر نکنم باید چیکار کنم؟


یعنی سیگارم کو؟


یعنی یکی بگه این سر چرا نمی ترکه از اینهمه درد؟


یعنی لعنت به نجابت، به زن، به آبرو


لعنت به اینهمه عطش بوسه


یعنی لعنت به جاده ای که یه سرش منم و یه سرش تو


یعنی میشه فردا نیاد؟


یعنی یه روزی میرسه که تمام مطب های دنیا خراب شن؟


یعنی یه روزی میرسه که هیچ زنی تنهایی هیچ راه پله ی مطبی رو بالا نره؟


یعنی بازم شب شده و الان باید برم بخوابم؟


یعنی دستاتو بهم میدی امشب؟


یعنی چه جوری باید گفت دوستت دارم؟


یعنی چرا اینقدر می ترسم؟


یعنی بهار تموم شد؟


یعنی پس این تب ِ لعنتی ِ لای پوستم از چیه؟


همه این سوال ها جواب دارن؟
نه! اینهمه" یعنی" و اینهمه "معنی" برای هیچی نیست، برای اینه که که داد بزنن این چرندیات برای چی اند. همین





پ.ن) یه جاییم درد میکنه. اون توو. نمیدونم کجاست، نمیدونم چرا اینقدر درد میکنه فقط میدونم درد میکنه. دکتری اگه سراغ دارید که بتونه با همین یه خط توضیحات بفهمه چه مرگمه ممنون میشم بهم معرفی کنید