
وقتی آزادی رو در رفتن بدونی. وقتی 5 سال با این هدف زندگی کنی که یه روز بلاخره کوله ات رو بر می داری و برای همیشه از این جهنم می زنی بیرون. وقتی خیلی شب ها فقط و فقط به این امید بخوابی که بلاخره یه "فردایی" هست که توش میشه رفت. رفت و دیگه به این خیابون های تاریک فکر کرد، رفت و به این آدم ها فکر نکرد، به همسایه ام فکر نکرد، به ساحل فکر نکرد. وقتی 5 سال تمام حس ِ یه پرنده ای رو داشته باشی که میتونه بپره اما توی قفسه، پاهاش زنجیر شدن به زمین و حسرت ِ چشیدن ِ پرواز داره ذره ذره آبش می کنه... اونوقت یه روز می بینی رسیدی بهش. بلاخره این جماعت فهمیدن که تو آدم ِ این رکود و این زندگی ِ عادی نیستی. بلاخره تسلیم می شن جلوی تو و آرزوهات. یه روز می بینی کافیه پاشی و ساک ات رو جمع کنی و بری. بری و بلاخره به این شهر بگی گور ِ بابای تو و خاطره هات و رنج هات و محدودیت هات. گور بابای تو و سرهنگ عزیزی کثافتت که خاطره ی قدم زدنم رو با مردی که دوستش دارم به گند کشیده
می بینی همه چیز آماده است. می بینی انگار زنجیر ِ بسته شده به پات رو باز کردن. می بینی که در قفس بازه و اون جلو ، به فاصله ی یه خواستن، یه قدم برداشتن، تا بی انتها آزادیه.... اما نمی ری. ترجیح می دی روی تخت غلت بزنی و مسکن قورت بدی و نه به این میگرن ِ لعنتی فکر کنی و نه به هیچ فردایی. هیچ جا نمیری و حتی دلت نمیخواد از در اتاق هم بیرون بری.... این اسمش ِ زخمی بودن ِ. این یعنی بالهات شکسته اند و باز شدن ِ در قفس هیچ فایده ای نداره جز اینکه با حسرت زل بزنی بهش. این یعنی لعنت به تمام روزهای گذشته که امروز جز یه ذهن و بدن بیمار هیچی برات نزاشتن. لعنت به روزهایی که فقط توش جنگ بود و جنگ. لعنت به تمام صبح هایی که با ترس بیدار شدم و شب هایی که با اشک خودمو خواب کردم. لعنت به الان که همه چیز ظاهرا خوبه و میشه بدون نگرانی زن بود و اما دیگه هیچ آرزویی ندارم جز یه دل ِ سیر خوابیدن بدون کابوس و... بلند نشدن