دیروز عصر رفته بودم بیرون. درست وقتی که فکر میکردم همه چیز روبراهه لاستیک ماشین پنچر شد. بیست دقیقه دقیقا برای هر پیچ من وقت گذاشتم و زور زدم و روی اون اهرم های جک پریدم و برادران زحمتکش نیروی انتظامی وقتی رد می شدن اول دقیق نگاه می کردن تا مبادا شالم یه وقت پایه های دین رو به همراه موهام به باد بده، بعد با لبخند ملیح(!) رد می شدن... مرسی برادر. مرسی که مدام یادم میندازی که دین یعنی بی شرافتی. مرسی که یادم میندازی که بازوهاتو برای این پرورش دادی که توی گوش من برای بی حجابی سیلی بزنی نه اینکه وقتی اونطور رقت انگیز نیاز به کمکت دارم کمک کنی. مرسی که نمیزاری یادم بره اگه جای کلنجار رفتن با لاستیک ماشین، با مرد مورد علاقه ام دیروز قدم می زدم تو ده ها بار ما رو به صلابه می کشیدی اما ککت هم نگزید از اون تنهایی مهلک من گوشه ی خیابون. مرسی مرسی برادر. مرسی که دیروز عملیات جدید طرح عفاف رو شروع کردی و توی قاموس ِ تو هیچ عملیاتی برای طرح انسانیت وجود نداره. ازت ممنونم که بیشتر باورم دادی که باید متنفر بود از اسم تو، از اندیشه های تو، از مردونگی های جنس ِ تو.... مرسی برادر... مرسی برادر مسلمون من




پ.ن اول) ندارد




پ.ن دوم) وقتی تویی و بغض طنز و طنز بغض آلود // وقتی تویی و یک گله عالم مردود// وقتی تویی و توبه و شعرهای دست به عصا // وقتی تویی و فکر شاشیدن به این دنیا