
آدم ها دوباره بو پیدا کردند. دوباره نیاز دارم که دستمالم را همه جا همراه خودم داشته باشم. دوباره نشستن در ماشین های مسافرکش سخت شده و نشستن در تاکسی ها کابوس. دوباره دست های آدم ها بزرگ تر از حد معمول به چشمم می آید و دوباره بهار منظره ی کریهی شده که تنها در کابوس های شبانه خودش را نشان می دهد
از من متن عاشقانه نخواه عزیز، که این انگشتان در سرمای ترس و تنهایی سنگ شده اند. این انگشتان همان دخترک شاعر نیست، این پنجه های دختر بی چشم و رویی است که سالهاست بی اذن بزرگترها از خودش و دیگران بیرون زده و شرافت یک خانواده را لکه دار کرده. این خودکار از آن ِدخترکی است که بر پای چوبه ی دار ِ خواهرش معشوق اش را بوسیده و تکفیر یک نسل را به جان خریده. این هذیانات زنی است که کودک نیامده اش را هرشب لالایی می خواند و هر صبح لا به لای ملافه های خونین به دور می اندازند
تو می دانی و من می دانم و کاش تمام عالم بدانند که خوشبختی این روزها زیر آخرین غرش نگاه هراسان بزرگترها دفن شده. مقابلم بنشین تا با هم میان برگهای آخر این دفتر زرد هذیان ها خراب شویم. مقابلم بنشین و ببین این تن رنجور را که زیر هق هق تنهایی ها له شده و هنوز هم خوب می خندد
باد می آید و فروغ هلهله می کند و مردی در سرم طبل خشم می کوبد و این سطر آخر عاشقانه ایست که از من طلب کرده بودی... خنده/ روی شیار های صورت من/ در بن بستی تاریک جامانده است/ میخواهی سیگارت را پس بدهم؟