
آدم ِ دیگه. خسته میشه. کم میاره. خوب؟؟! آدمه دیگه. اصلا میتونه کم بیاره. میتونه خسته بشه از اینهمه جنگیدن، بحث کردن، تلاش کردن، دویدن، فکر کردن.... دیگه یه صبح هایی به خودش میگه بسته دیگه، امروز می تونی هیچی نباشی، نمیخواد با این ماسک لبخند پاشی، امروز میتونی از صبحش تلخ باشی، سر میز صبحانه گریه کنی، توی آینه وقتی خط چشمت رو می کشی بغضت رو قورت ندی. پشت رل به همه راه بدی و بزاری ازت جلو بزنن و کل روز سرخوش باشن که از یه زن زدن جلو و ازش راه گرفتن، پشت تلفنت بدون سلام و خداحافظی حرف بزنی. هیچ بحثی با هیچ کس نکنی. تمام روز برگردی توی رخت خواب و حس هیچ کاری رو نداشته باشی، شب ها میتونی با یه مشت قرص زود بخوابی. ننویسی. به کابوس دیشب فکر نکنی. به هیچ فردایی بدهکار نباشی. یادت بره که چقدر باختی. چقدر تقلا کردی اما نتیجه نگرفتی. یادت بره که زنی... میتونه آروم زیرگوشش به خودش بگه، امروز راحت باش رفیق، بدون اجازه لااقل میتونی بمیری
این شهر میگرن زده ی کدر، با سنگ فرش هایی که بوی تنهایی میده و نارنج هایی که بوی بهار ندارند و آسمون ابری ای که ماه نداره و خونه هایی که پشت دیوارهاشون "تو" ندارند و آدم هایی که لبخند ندارند و مغازه ای که آدامس خرسی نداره؛ بهترین جای دنیاست برای "در خود مردن