
(1)
امروز، شنبه، منتظریم تا قصاص کنیم. منتظریم تا یک نفر، یک انسان (فعلا در این خط از نوشته ام کاری به صفت های انسانی و صدق کردنش در این شخص ندارم، منظور از انسان، موجودی که بر دو پا راه می رود و حواس 5گانه اش کار میکند) دراز بکشد. بیهوش شود. و دیگر چشم باز نکند . به همین راحتی
در هفته ای که گذشت، نظرها و تحلیل های زیادی بر این شنبه ی ترسناک نوشته شد و خوانده شد و طبیعتا نوشتن دوباره و پرداختن به زوایای مختلف این حکم و اجرای آن چیزی جز به سر بدن حوصله ی خودم و شما نیست. اما چیزی که بیشتر مرا می ترساند زندگی در جامعه و میان مردمانی است که نه تنها می توانند شلاق بزنند، سیلی بزنند، دست و پا قطع کنند، صندلی از زیر پای آدم ها بکشند و به تماشا بایستند، که می توانند قطره های اسید را به چشم و یا صورت دیگری ریخته و با لبخند روزشان را شروع کنند. خشونت پنهان در وجود آدم های بیمار سرزمینم بیش از هرچیزی مرا می ترساند
مریم میرزا مقاله ی جامع و کاملی در این زمینه نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست
(2)
پسرم را می زنم . پسرم را به قصد تنبیه نمی زنم، به قصد کشت می زنم. پشیمان هم میشوم. بلدم که گریه کنم. تقاضای بخشش کنم. وقتی خشونت از تمام سنگ فرش های شهرم سرازیر است، وقتی قصاص و اعدام منظره ی صبح بهاری من است و کرکس ها برای لاشه ی انسانیت بر آسمان شهرم پرواز می کنند، و مداد های رنگی ما قرمز و سیاه است و نقش نقاشی های کودکانمان کشته و شهید، چرا بی سهم بمانم از این مرداب متعفن زندگی . پس فرزندم را میزنم تا ثابت کنم که من هم شهروند این جامعه ی بیمارم
پ.ن اول) گرگها به رقص برخاسته اند این روزها... از این مردمان می ترسم
پ.ن دوم) گاهی بی ریشه بودن چقدر لذت بخش است. کاش میشد تمام ریشه ها را دانه دانه برید.