حالم خوب نیست... این را انگشتان مادرم وقتی روی پیشانی ام می چرخند تشخیص داده اند




شاید سرما خورده ام... این را تجربه ی خواهرم از پشت تلفن می گوید



ممکن است خستگی ِ این چند روز راه رفتن رنجورم کرده، آخر ضعیف می شوم در بهار... این را پدرم وقتی از سرمای نک انگشتان دستم جا میخورد، احتمال می دهد



فقط خودمم که میداند باید بخوابم و این تنهایی خاموش را که در چشمانم موج میزند قورت بدهم. دنیا یخ کرده و با هیچ جورابی نمی شود گرم شد. باید خوابید و خواب ِ هیچ دیروزی را ندید. خواب ِ هیچ خاطره ی دربدری را مرور نکرد. خواب ِ هیچ افتادنی را به خاطر نیاورد... باید خوابید تا مبادا بغضی بماند که بغض کرد... پلک ها بیشتر از پیشانی داغند