
وقتی با کسی که دوستش داری بتونی برای مدت کوتاهی، حتی شده چند روز، زندگی کنی
وقتی شب اونقدرمحو حرف و گرمای تنش بشی که یادت بره و با آدامس بخوابی
صبح پاشی و ببینی آدامس رفته لا به لای یه دسته از موهات
و مجبور بشی که برای خلاصی از اون آدامس، اون دسته مو رو خیلی نا همخوان با بقیه ی مو کوتاه کنی
بعد تر، مجبور به جدایی بشی و خداحافظی کنی با نیمه ی خودت
و تمام سهمت از عاشقی و زندگی بشه همون چند روز زندگی
و وقتی جلوی آینه وا می ایستی و موهاتو پشت سرت جمع می کنی و اون دسته موی کوتاه شده ی ناهموار، از لا به لای گیره فرار کنه
اونوقته که هیچ وقت دلت نمی خواد اون دسته مو بلند بشن
اونوقته که همیشه اون دسته مو رو همون اندازه نگه می داری و در جواب تعجب خواهر و آرایشگرت که سر در نمیارن چطور ممکنه این دسته مو همیشه اینطور ناقص باشند، فقط لبخند می زنی
اونوقته که واقعا زمان توی همون شب، همون تب، همون لذت وا میسته و موهات جدی جدی رشد نمی کنند
حتی اگه خیلی گذشته باشه