بهار هشتاد و هفت بود، روی صندلی های فلزی یک کافه کوچک، در یه شهر غم زده که چند خیابون بالاتر دانشگاه بود و چند خیابون پایین تر بساط زن های دست فروش،؛ من، شاهین فضلی و دوست صمیمی اش در مورد یک سری نوشته حرف می زدیم. تلفن من مدام زنگ می خورد و مادرم نگران بود دخترش داره چه غلطی می کنه که جواب تلفن رو نمی ده و موزیک در حال پخش در اون مغازه مانع از اون بود که تلفن رو جواب بدم و مادر رو از نگرانی در بیارم

برگه ها و نوشته ها، یه سری حرف بود از بشر، از حقوق بشر، از انسان، از حقوق انسان. حرف بود و حرف.... برگه ها روی میز و با خودکار گاهی چیزی بهشون اضافه و کم می شد. تلفن لعنتی من مدام زنگ می خورد و من کتاب "ابر شلوارپوش" اثر مایاکوفسکی را که شاهین برایم هدیه آورده بود ورق می زدم و گاهی با لبخند چند خطی از کتاب را بلند می خواندم. ساعت در حال حرکت بود و باید بر می گشتم. برگه ها را بر نداشتم. در مقابل نگاه متعجب آن دو برگه ها را بر نداشتم و گفتم، تعریفی از انسان فعلا در خودم نمی بینم که به دنبال تحقق حقوقش باشم. واژه ی "حق" برایم سیاه بود و درد آن لحظه من بودم، و تلفنی که مدام زنگ می خورد و مادری که فکر می کرد حتما....


امشب دلم برای شاهین تنگ شده. برای جمله ی همیشگی اش که مدام می گفت "نمی فهمم چطور می تونی بخندی وقتی اینقدر درد داری؟!" برای مسیج هایش که پر درد تر از نوشته های گاه و بی گاه من بود. برای ترسی که در صدایش بود وقتی می گفت احضار شده و باید برود و رنجی که در کلماتش بود وقتی از شکنجه هایش می گفت. او و تشویشی که از آینده اش در چشمانش بود وقتی حکم ابلاغی را برایم می گفت و اینکه دانشگاه با او راه نمی آید برای این غیبت هایی که در بازداشت بوده و احتمالا اخراج می شود. امشب دلم میخواهد شماره اش را بگیرم و او به یاد معشوقه ذهنش "آنا" صدایم کند و یک ساعت تمام حرف بزنم و او مدام بپرد میان حرفم که "آنا دردت نباید نفرت بشه، متنفر نشی یه وقت!" و من بلند بخندم و بی صدا بگریم و بگوید "بوی فروغ میدی دوباره دختر "


بهار نود رسیده. هنوز پر درد هر کجا که می روم تلفنم مدام زنگ می خورد و هنوز هیچ برگه ای توی کیفم پیدا نمی شود که برایم از حقوقم بگوید. هنوز خوب می خندم و همین دیشب یک نفر پای تلفن می گفت، وقتی صدای پر انرژی مرا می شنود روحیه می گیرید!! هنوز آن کافه کوچک بر سر جایش مانده و هنوز هم آهنگ پخش می کند و شاید دخترکی از ترس شنیدن صدای آن جواب تلفن مادرش را ندهد! اما شاهین....


"کاش می شد همچون خبری کوتاه روی صفحه ی حوادث روزنامه ها دراز بکشیم" (شاهین فضلی)