
با احترام به شاملوی بزرگ، این روزها دلتنگی های آدمی را دیگر هیچ بادی هم، ترانه نمیخواند. کسی بر گور ِ آرزوهای سنگسار شده مرثیه ای خواهد خواند؟ چه کسی به تنهایی بهار ها خواهد اندیشید؟ رستنی ها از ریشه می سوزند، ساقه و گلبرگ را هیچگونه نمی توان دید
سکوت دیگر سرشار از ناگفته ها نیست، سکوت شیون دردی است که دخترکان سیه چشم مویه کنان با آن خواهد رقصید. سکوت ها بلند تر می شوند و نوا ها غم انگیز ترو به تدریج همین نواهای غم انگیز در حنجره ها خاموش می شود. چه کسی اشتیاق به دیدار خورشید خواهد داشت وقتی بوی مردار پیچیده است در جاده های فاصله که آنان را پایانی نیست؟ چه کسی دیگر از امید می تواند بنویسد وقتی کمی دورتر، زیر همین آسمان سیاه، دختری بر گورستان آرزوهایشان چمپره می زند؟ کسی از لبخند شعری نمی نویسد وقتی دلتنگی سهم هر روزه ی این انگشتان است
پ.ن) نیمه ی گمشده ام نیستی که با نیمه ی دیگر به جستجوی ات برخیزم / تمام ِ گمشده ی منی... که دور از منی.... دور