تختم را به دو نیم کرده ام


می خزم به گوشه ی سمت راست آن، و با گوشه ی سمت چپ آن، منتظر مردی می مانم که قهرمان یازده دقیقه ای من است... شاید هم من اویم... در من است... پایم را فشار می دهم. در هوا معلقم. دخترکی صورتش روی بالشت فرو رفته... بازهم بریز آقا، باز هم بریز و دقایقی بعد برای هزار بوسه-بیشتر؟، کمتر- پایش را باز می کند. چه فرقی می کند حالا، برای پول باشد یا جلب رضایت آن موجود، شوهرت است، دوست پسرت است، عشقت است.... هرکسی که هست این هم چه فرقی می کند، باز هم چه فرقی می کند اگر اولش از شوق جیغ بزنی یا آخرش....


کنار دریا، ویلای منتهی به ضلع غربی، من ، تو، تخت خواب، گوشه ی سمت چپ آن... تخت چرخید. نیمه ی راست تخت سهم دختری است که دوستت دارد.... راه می افتیم... من، تو ساحل، دوتا دوتا راه میرویم. روی تخت هم دستم را بگیر، اگر بیفتم؟! کنارم محکم بنشین، نمی افتم.


تختم را به دو قسمت تقسیم کرده ام و نگاهم روی لامپ می ماسد. نور چراغ چشمم را اذیت می کند سرم پایین است.کاش عینکم را آورده بودم. نیازمند بودن چقدر بد است وقتی حتی برای دیدن، خوب دیدن، نیاز داشته باشی به یک وسیله، یک جسم بی جان، که باید مواظبش باشی. فکر می کنم به دستهایم، به نیازشان به دستهایت....


کاغذ هام روبرویم. تختم پشت سر... دارم می نویسم... ذهن رها و آشفته. بیان یک وضعیت کوتاه، کلمات در ذهنم می چرخند. آشفته، آشفته، چه زیباست. هنوز شب است، یک جسارت، جسارت فریاد، و من یک نیاز مند به لذت به عینک، به دستت، به فریاد، به فریاد...