امروز بعد مدتها طلوع خورشید رو ندیدم چون باربد دیشب دیر خوابید و طبیعتاً صبح زود هم برخلاف بقیه‌ی صبح‌های عمرش خواب بود و بیدار نشد نق بزنه و منم خوابیدم.
فکر میکردم بدنم عادت کرده و این بیدار بودن همیشگی خواهد بود. ولی خب... حتی اگه چندین ماه هم بگذره، چندین سال هم بگذره. چندین عمر هم بگذره؛ عادت نمیکنی اگر «نخوای»... مثل عادت نکردن به نبودن تو توی زندگیم.