از لحظه‌ی قرار گرفتن پشت کیک و شمع تا زمان فوت کردنش فقط چند ثانیه فرصت داشتم که توی دلم آرزو کنم...
فکر می‌کنی سالهاست که چی توی سرم اولین چیزیه که به ذهنم می‌رسه؟
چشمامو بستم و باربد رو به خودم فشار دادم و فوت کردم که ارغوان گفت «تولد مبارک مامان آتنا». شکوفه زدم انگار. پرنده شدم. با بالهای سبک و باز شده، ایستاده روی بلندترین صخره‌ی ممکن. آماده‌ی کوچ با بادهای پاییزی.