آخرین باری که برای شکستن یه ظرف گریه کردم یادم نیست. اصلا مطمئن نیستم هیچ وقت اتفاق افتاده باشه یا نه. اما خوب یادمه که یه برهه ی زمانی برای افتادن ظرفها توی سینگ میزدم زیر گریه. صدای ایجاد شده برام غیرقابل تحمل بود. امروز (نمیدونم بگم برای اولین بار یا بگم بعد مدتها) فلاسک بلوری دو جداره ی محبوبم که همدمم بود با چای های گرم آخر شبهام درست موقعی که ماکروفر رو جابجا میکردم تا جمعش کنم تنه خورد و به کسری از ثانیه پودر شد... انقدر سریع و نرم اتفاق افتاد که برای چند لحظه مبهوت مونده بودم که واقعا شکست؟! به همین سادگی شکست؟ تموم شد؟ یعنی دیگه ندارمش؟!... دیگه ندارمش.... دیگه از اون ثانیه به بعد نداشتمش... نداشتن ِ چیز ِ عزیری که تا چند دقیقه قبل خیالم از داشتنش راحت بود تلخترین اتفاق ممکنی بود که میشد به ذهنم هوار بشه. نشستم کف آشپزخونه و جوری های های گریه میکردم که انگار تلخ ترین خبر تاریخ رو در گوشم گفته بودند. که انگار درونم لبریز و جون به لب بود. که اتگار تلخ تر از اون اتفاقی که برام افتاده بود نمیشد که بیوفته...
نیاز به دلداری نداشتم. باید نداشتن ِ چیزی عزیزی که تا چند دقیقه پیش داشتم رو زار میزدم... زدم