عاشق آب نما بودم (بودم?! هستم...) و صدای جریان آب توی شبهای بی خوابی و بدخوابی، بهترین همدم برای من به حساب میاد. زمانی که تهران زندگی میکردم یه آبنمای بزرگ داشتم که وقتی روشنش میکردم حس میکردم کنار آبشار دراز کشیدم و صبحها که بیدار میشدم دلم ميخواست شیرجه بزنم لابلای قطره های آبى که از ارتفاع می چکید روی کوزه ی سفالى ایی که زیر آبنما وصل شده بود.
توی خونه جدیدم یه آبنمای کوچیک دارم که صداي چشمه ی نحیفی ازش شنیده میشه. شبها که روشنش میکنم، پرت میشم به صبح روز ارديبهشت ماهی که توی یکی از هتل های شمال بیدار شده بودم و صدای بارون و فواره های حياط هتل، با هم قاطی بود... هوا خنک بود و من با اون سیگار باریک و موهای ژوليده، احساس میکردم آخر دنیا وایسادم و خوشبختی، حس خنک و مرطوبی بود که از فواره ها و موج ها زیر پوستم تزریق ميشد. آبنمای کوچک من تو قلب یه شهر دلگیر و آلوده، شبیه یه پرستو با بالهای کشیده وآماده ی کوچ شده که هر بار بلندم میکنه و پر میزنه
امشب سوار پرستوی خیسمم و توی جريان سومین دهه زندگیم، زنی ام از هميشه غمگین تر. و از هميشه مريض تر... اما نمیشه بگم از هميشه تنهاتر. یک موجود کوچولو هم شریک این تنهاییمه. و کاش منو ببخشه براي اینهمه غمی که توی خون من جریان داره