دقیقا بیست و چهار ساعته که زل زدم به این برگه و مرتب با خودم تکرار میکنم "مثبته آتنا... مثبته
دقیقا بیست و چهارساعته که باورم نمیشه... چرا باورم نمیشه؟ چرا هی خنده ام میگیره؟ چرا از ذوق جیغ نمیزنم؟ چرا این بغض پنج ساله رو نمیترکونم و جاش یه شادی عظیم نمی نشونم؟ چرا از ذوق همسرمو بغل نمیکنم و با جیغ نمیگم دارم مادر میشما. دارم مادر میشم؟ چرا باور نمیکنم؟ چرا بیست و چهارساعته که زل زدم به این برگه؟
...
دارم هفته های مختلف بارداری رو میخونم
از حالا دیگه یک موجود درون من شکل گرفته که قرار نیست نگران زندگیش باشه. یک موجود که با خیال راحت میتونه درون من قلت بزنه و باباش با آرامش به فکر پیدا کردن پر آب ترین سیب توی میوه فروشی ها میگرده. یکی که باباش دوسش داره. باباش از اومدنش خوشحاله