خلوت ترین نوروزِ عمرمو دارم تجربه میکنم. همون نیم روز ِ اول بعد از تحویل سال تماس هامو گرفتم و بعدش شال و کلاه کردیم و یه سر به تنها فامیلی که توی این شهر دارم زدم و حالا سه-چهار روزی هست که با شیرینی ها و آجیل ها و هله هوله هایی که نمیدونم وقتی میدونستیم مهمونی نداریم برای چی خریدیم خودمو سرگرم کردم. احساس میکنم کوچ کردم به یه کشور دیگه. به یه سرزمین غریبه و فرسنگ ها دورم از فامیل و آشنا و رفیق. 

غربت یه مرز ِ نادیدنیه بین تو و آدمای اطرافت و وقتی درونت قد علم کرد دیگه فرقی نمیکنه مرز های جغرافیایی چه اسمی دارن و حدود ِ زبان شناسی ِ ملی چی میگه در مورد گویش ِ اون مردم... غریبی.  و احساس غریبگی و غربت میکنی و نیمچه گردش های روزانه به پارک و موزه و رستوران و خیابون گردی و دست تکون دادن به مردم و سرزدن به چند تا کلنیک فروش حیوانات خانگی برای پیدا کردن یه سگ ریزه میزه دردی ازت دوا نمیکنه. غریبی و با همخونه ت هم اونقدر نزدیک نیستی که براش بگی از بهار 95 تا این روزهای اول بهار 96 انگار فرسنگ ها پرت شدی به عقب...  هنوز انگار باید به خودت زمان بدی تا یاد بگیری چطور باید توی یه سرزمین ِ غریبه و بین آدم های سرد و تلخش زندگی کنی