ازم یه ظرف خواست تا گندم هایی که دو روز پیش
خیس داده بود رو توش پهن کنه برای سبز شدن. از لابلای ظرفای بوفه یکی رو انتخاب
کردم و دادم دستش. گندم ها رو پخش کرد کف ظرف. گفت "حالا باید بزاریمش یه جای
خوب تا سبز بشه". نگاهش کردم. به دستهاش. به گندمای چسبیده به نوک انگشتش. به
لبخند ساکتی که مثل همیشه روی لبش بود... این مرد، با همین سکوت ِ همیشگیش، با همین
آرامشش، با همین دستهاش؛ کشاورز زندگی من بود که داشت بذرهای سبزینگی ِ سال جدیدمون رو
میکاشت.