فقط مونده بود اتاق طبقه ی بالا. چنان با حرص جارو برقی رو دنبال خودم پله به پله بالا میکشیدم که برای یه لحظه خوشحال شدم از اینکه بچه ایی ندارم تا این لحظه باشه و قربانی ِ کلافگی ِ مادرش بشه. رو پله ی آخر پام خورد به لبه ی پله و جارو هم خورد به کف سنگ ها و منم همونجا از درد نشستم. هنوز برنگشته بود خونه وتنها بودم و انگار دنبال همین بهانه بودم تا ببارم. تا بترکم. تا صورتمو توی دستام بگیرم و چنان های های گریه کنم که انگار عمیق ترین اندوه بشری درون من جاری بوده و خودم خبر نداشتم... چند دقیقه... چند دقیقه روی همون پله نشستم تا اشکام تموم شد. دست به بدنه ی جارو کشیدم تا ببینم خط نیوفتاده باشه. پله آخر هم کشیدمش بالا و ده دقیقه  بعد، اتاق بالا هم مثل تمام خونه تمیز تمیز بود. تمیز و مرتب. تمیز و خوشبو... جارو رو سر جاش گذاشتم و برگشتم آشپزخونه. یه چیزی هنوز ته حلقومم گره خورده بود. یه لیوان آب سرکشیدم اما بی فایده بود. از پاکت سیگارم فقط سه نخ مونده بود. یکیشو برداشتم و روشن کردم و صدای در اومد. با لبخند اومد تو و مستقیم اومد تا به عادت همیشه اول بغلم کنه بعد لباسشو عوض کنه. گفت ای بابا باز خودتو خسته کردی تنهایی خونه رو تمیز کردی. سیگارمو با دست راست گرفتم و با دست چپ بغلش کردم. همینطور که بغلم کرده بود گفت چی شده؟ همینطور که صورتمو فرو کرده بودم تو تنش گفتم هیچی... و چند دقیقه بعد، تمام "هیچی ها"م رو با حرفهاش از درونم کشیده بود بیرون و ایستاده بود کنار گاز و غذای من در آوردیشو درست میکرد و من از شنیدن ماجرایی که میدونستم اتفاق نیوفتاده ولی برای خندوندن من در حال تعریف بود، ریسه رفته بودم...

زندگی مشترک را برای همین تنها نبودنش دوست دارم. برای همین تنها نبودن در مشکلات