بابای همسرم وایساده بود توی حیاط‌ و برای کمک بهم شلنگ رو حلقه میکرد روی شیر. تازه اول شب بود و آقا شبها دیر برمیگرده و بابا ‌برای اینکه نترسم تنهایی، به یه بهانه‌ایی اومده بود بهم سر بزنه.
سرخوشانه تکیه داده بودم به ماشین و ازش تشکر میکردم که داره زحمت میکشه و شلنگ رو مرتب میکنه. لابلای ‌تشکر ها گفتم هروقت آقا فرصت کنه میریم یه کم گل میخریم و باغچه ها رو زنده میکنم. گفت «باغچه ها برا زنده شدن یکم عشق میخوان باباجان، یکم. فقط یکم.» جمله‌ش رو قطع کردم و گفتم اون سمت حیاط که با ماشین کاری نداره میخوام یه میز گرد چهارنفره بزارم، دقیقا زیر سایه‌ی انگورها، عصرها شما و مامان‌ رو دعوت کنم بیاین چهارتایی چای و کیک بخوریم. شاید هم تارت. با چشمای پر از لبخند گفت به‌به، معلومه که میایم دخترم، حتما میایم، چی از این بهتر... ادامه دادم، کنج بالای حیاط هم یه گلخونه پلکانی میزاریم، پر گلدون ریز، وقتی میشینید روی این صندلی ها، حس کنید بردیمتون شمال... بعد دیالوگ احتمالی چهارنفره‌مون رو قبل اینکه من پاشم برم چای های سری دوم رو بیارم بهش گفتم و بعد خودم لبهام به خنده باز شد از این حجم عمیق دیوانگی... پیرمرد درحالی که با چشمای مشتاق به عروس خیال‌پردازش نگاه میکرد دستاشو تکوند و بغلم کرد و گفت خونه‌ی شما دوتا از خود شمال هم قشنگ‌تر میشه دختر خوشگلم. و من توی بغلش، همون‌سنجاقک خوشبختی بودم که درست همون لحظه، توی شالیزارهای داغ و طلایی شمال ‌در حال پریدن بود...