دنبال قوطی آویشن میگشتم لابلای قفسه ها. آقای فروشنده هم مشغول احوالپرسی و سوال در مورد مامان و بابا بود. یادم افتاد بد نیست یه کم پنیر ورقه ایی هم بخرم. قوطی آویشن رو برداشتم و جلوی یخچال ایستادم. چشمم خورد به کتلت های آماده! با تعجب گفتم حتی کتلت آماده هم اومد؟ با خنده گفت ای خانم، پیازداغ آماده وقتی میخرن، دیگه کتلت که جای خود داره. پنیرها رو برداشتم و برگشتم کنارپیشخوان. گفتم آخه خوش طعم نمیشه اون غذاها؛ حیفه آدم طعم غذا رو فدای راحتی بکنه. گفت دوره ی آشپزی های عاشقانه گذشته. الان فقط برای رفع مسئولیته. قوطی آویشن رو دید و گفت تخم گشنیز هم رسید ها. تشکر کردم و گفتم که هنوز از اون دارم. گفت اینا رو توی کدوم غذاها میریزی؟ گفتم فرقی نمیکنه، هر غذایی که حس کنم نیازه یکم طعم جدید پیدا کنه. گاهی حتی توی همون کتلت، گاهی توی مرغ، بستگی به حسی که اون روز موقع آشپزی دارم داره. گفت خانم منم مثل تو آشپزی دوست داره. گفتم من آشپزی دوست ندارم، اونایی که براشون آشپزی میکنم رو دوست دارم... لبخند زد. ذهنم پر کشید سمت اونایی که دوستشون دارم. خودمم پر از لبخند شدم... خریدامو برداشتم و سمت خونه راه افتادم.