من و ناهید... آخر های بهار 90... پشت بوم خونشون، درست وسط تهران... ناهید تصادف کرده بود و با اون پای ضرب دیده راه پله ها رو رفت و برگشت تا بسته ی سیگارمو برام بیاره شاید اشک هام تموم بشه
تمام شب تا صبح با من بیدار بود و من اشک می ریختم و پک می زدم به زندگی و اون پا به پای من سیگارها رو روشن میکرد و هرکاری میکرد نمیتونست آرومم کنه
شب به صبح نزدیک میشد و من باید می رفتم تا جاده ها رو طی کنم و نفرین می فرستادم به مرز و جاده و اینهمه تنهایی ِ مزمن
سیگار آخر رو که روشن کردم پاشد تا لباس بپوشه و با اون پا ی ضرب دیده برام یه بسته دیگه بگیره. ساعت نزدیک 4 صبح بود. من باید 5 راه می افتادم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم و چقدر دوستم داره و داشتنش برام خیلی آرام بخش تر از اون حلقه های دوده
....
من و
ناهید... آخرهای بهار 91... روی تخته سنگ های کنار اسکله ی شهر غمزده ی من...
ناهید خوشحال و سر حال با مردی که دوست داره فکر کنه مرد رویاهاشه نشسته روبروی
من. از ته دل می خنده و خنده هاش من رو هم
به یاد زندگی میندازه.
خیلی وقت نداره و باید بره. وعده
ی شنای دو نفره گرفته از مردی که از هر فرصتی برای فشردن دستهاش استفاده می کنه و
من ذوق زدگی و عجله رو از چشمانش حتی از پشت عینک می خونم. ناهید خوشحاله و مجال
برای سیگار های غمگین من نیست. ناهید خوشحاله و من هم باید خوشحال باشم
ساعت به غروب نزدیک می شه و ناهید باید بره. دعوتشون به سوئیت کوچیکشون رو
رد میکنم. باید راه برم و فکر کنم. باید برای بهترین دوستم آرزوی خوشبختی کنم و
ازشون جدا بشم.... شالم که باز بر باد...
تلفنم. پس تلفنم کو؟! یک وقت مبادا زنگ بزنی و پشت خط بمونی
