چندگانه ی خردادی
(1)
درد بودن
نگاهم را از کناره ی صفحه ی سکوتم می شنوید؟!
(2)
همه ی گاو هایم
دوقلو می زایند!
چه طالع تبداری....
(3)
معلم کودکی های من کجاست؟ چرا به من یاد داد بنویسم انسان؟! چرا
فقط علم بهتر است یا ثروت را به من انشا گفت؟! چرا سیاست بهتر است یا عشق را به ما
املا نگفت؟ چرا آزادگی بهتر است یا زندگی را برایمان سرمشق نگرفت؟ چرا در
انشاهایمان به این نتیجه نرسیدیم که چیزهایی والاتر از علم و ثروت وجود دارند که
میشود مقایسه کرد!؟
(3)
یک دانه سیگار
دارم و یک بغل تردید! می ترسم تمامش کنم و بعد با سرفه ای از حلقم خارج شوی
(4)
بعضی حرفها را
نباید گفت. مثلا همین "آن مرد در خرداد آمد "
(5)
من و من؛ یا من و من؟
من سایه ی خودم،
تا ابدیت.
(6)
یک مشت شعر نیمه
کاره دارم و یک خودکار
(7)
فیس بوکم را بسته
ام. باور کنید می دانستم عکس هایم "وای چقدر قشنگ" اند! و نیازی نبود
برایم بنویسید در شعر آخرم باز هم غمگینم... میخواهم یک شعر شاد بنویسم. یا حتی یک
داستان شاد تر(!) از احساس امنیت، وقتی من ، اینجا حرف بزنم و تو، در سطح دهم ِ
پیامی که برایم می نویسی شماره ات را برایم تایپ نکنی
(8)
وقتی غلیظ می شوم
شعر هم دهن کجی می کند
تقویم سکوت را بر من ترجیح داده؛
چند زمستان گذشته
در خرداد؟!
...دیگر حافظه ام یاری نمی کند
راهی که تاریخ می رود دیگر به یادِ من نمی رسد
...دیگر حافظه ام یاری نمی کند
راهی که تاریخ می رود دیگر به یادِ من نمی رسد
(9)
تفاهم از این
بالاتر؟ "بهمن قرمز"
(10)
به جای اینهمه قرص سر درد، بودنت کفایت می کند
