دارد بالا می آید
آخرین لیوان آبی که بعد از قرص سر کشیده ام
دارد بالا می آید در من . درست جایی کنار حلقومم چنگ انداخته و هرچی مدارایش می
کنم بی خیال نمی شود و نمیدانم این چندمین روزیست که نگذاشته روحم هوایی تازه را
نفس بکشد...
دارم بالا می آیم
آخرین پله ی بیمارستان را بی رمق و سرد بالا می
آیم و دیگر نگران نیستم. دنبال مرز نگشته ام بین تشویش و بی قیدی. دنبال مرز نبوده
ام بین التهاب و بی خیالی. مرزی نیست خطی نیست خط چینی هم نیست وسط خیابان تا راه
برومش برومش برومش و برسم به ته جاده ای که می گویی تو در آن سویش ایستاده ای و
اما هیچوقت نفهمیدم پس چرا دستانم از
دستانت خالیست
داری بالا می آیی
ببا. بیا تندتر. زود باش. وقت تنگ است. بیا
لعنتی بیا . رسیده ای روی پلک هایم.پلک هایم این روزها با شنیدن اسمت داغند. بالا
بالاتر. یه کم بیشتر . زود. زودباش خسته
شده ام می فهی. این من خسته است و دلش
دیگر شعر نمی خواهد فقط بیا بیا...
...
شب اما در مسیر نیست. خیلی وقت است بالا رسیده. زودتر از تمام ما . بعد از شب لیوان آبم بالا می
آید. می پاشد تمام زندگی ام را به گند می کشد. برگه های کاری ام زیر نسخه ی آخر
دکتر سند خورده اند به بی تابی و ترس. اسکایپم هم آن لابلا بالا می آید.... می شنوم که یک نفر می
گوید: آتی باز موهات ره شانه نکردی. حالت
خوب استه؟
