ساکت شده ام . ساکت تر از هر توصیفی که بشود برای واژه ی سکوت داشت. ساکت شده ام و این چندمین روزی است که بی هیچ واژه ی جدیدی در من به عصر می رسد و شب چراغش را در تاریکی موهوم ِ من روشن می کند

...

پیاده رفتن در سکوت. دیدن آدمها در سکوت. خندیدن در سکوت. گریستن در سکوت. نا امیدی در سکوت. دیدار در سکوت. خرید در سکوت. شکستن در سکوت. بریدن در سکوت. حسرت در سکوت... همه را تجربه می کنم و هنوز نتوانسته ام بی تفاوتی در سکوت را تجربه کنم

...

هوا سرد است. سنگین تر از سکوت ِ این روزهای من، سرمای هواست که بر آسمان سنگینی می کند . با دست های یخ کرده طول خیابان را رد می کنم و پشت ویترین عروسک فروشی می ایستم. عروسک های ریز و درشت ذوق زده ام می کنند و با خودم فکر می کنم آن عروسک کوچک گوشه ی سمت چپ ویترین را اگر حق انتخاب داشتم بر می داشتم! مغازه شلوغ است و آدم ها می آیند و می روند و زنده اند. رد می شوم . از ویترین و بریدگی و میدان کوچک . بی صدا

...

سه ردیف قطعات کامپیوتری دور تا دور مغازه چیده شده و من نشسته ام تا قطعه ی مورد نظر من عوض شود. در کنارم دختر جوانی ایستاده که با اشتیاق در حال انتخاب یک لپ تاب است. مادرش مدام تذکر می دهد "شال رفت عقب" . "آستینو بیار پایین" "چرا نمیشینی" "چرا راه میری" "چرا انتخاب نمی کنی" "به کی اس ام اس می دی" دخترک با هر جمله یک تشر برای جواب می رود و مادر سر بر می گرداند به سمت پدر که زل زده به درب شیشه ای و منتظر است. چقدر صحنه ها به هم شبیه می شوند. من ،این دختر و تمام دخترکانی که می شناسم. حس یک مادر مشترک. حس یک حقارت مشترک. حس یک کلافگی مشترک...


کار من طول می کشد و ناراحتم از منتظر ماندن در آن شرایط. سعی می کنم حواسم را پرت کنم به فروشنده. به کاتالوگ ها. به خرده تکه های روی میز. سعی می کنم در سکوت نشنوم! ماشینی کنار مغازه پارک می کند و پدر بیرون می رود و مادر دوباره رو به دختر می گوید"بکش جلو شالو الان می بینه موهاتو رنگ کردی" دختر کلافه شال روی سرش را درست می کند. هنوز یاد نگرفته ام که در سکوت بی تفاوت باشم، رو به مادر می گویم"منم" . با گیجی می پرسد"بله؟" می گویم"منم خانم. ادامه بده، بگو نمیدونم چه گناهی کردم یه همچین دختری نصیبم شده. بگو! میان می بینن دخترت چقدر خوشکل شده و اونوقته که می فهمن دخترت از دستت رفته. فحش بده نفرینش کن .مادرشی. حق داری. می فهمی. اون نمی فهمه سنگین بودن یعنی چی" درب شیشه ای باز می شود و قبل از اینکه مادر جوابی به من بدهد مرد به همراه دو مرد دیگر وارد می شود. فروشنده به سمت آنها می رود و بسته ی من هم آماده نیست. بلند بلند مشغول احوال پرسی شده اند و من دستانم را در جیبم فرو می کنم و فکر میکنم اگر انتخاب داشتم آن عروسک کوچک گوشه ی سمت چپ ویترین را ...