حرف که برای زدن داشته باشی و نزنی، کم کم خفه می شوی. خفه شدن نه مثل وقتی که چنگ زده باشن به نفس ات، نه! مثل وقتی که حلقومت گرفته باشد و هیچ کلمه ای از آن عبور نکند. خفه می شوی و کم کم لال می شوی و وای از غمناکی ِ روزی که دلت بخواهد حرف بزنی و ببینی که نمی توونی.... لابلای برگه های ریخته روی زمین به دنبال ردی از دلخوشی می گردم و سر وقت قرص م رو می بلعم تا بیشتر از این مشوش نکنم مردی رو که از کیلومتر ها دورتر نگران منه


بارون می باره...بی خیال ِ برگه ها و درس میشم، بهتره بخوابم.... سعی میکنم به هیچ اتفاق و یا خاطره ای فکر نکنم ... قرص رو قورت میدم و دستمال سرم رو سفت تر دور سرم می بندم و می خزم روی تخت. چراغ ها خاموش اند. سعی میکنم به گذشته ها فکر نکنم. به آدم هایی که امروزپوست انداختند و عوض شدند. به اینکه چی بودند. به جمله هایی که این روزها ازشون می شنوم و مبهوتم میکنن... فرو میرم توی تخت و به هیچ چیز فکر نمیکنم.... بارون مرتب می باره و می پیچم لای پتو . توی سرم میخ بلندی فرو می ره. چشمامو می بندم و دلتنگ مردی میشم که دوست داشتنش تنها تصویر روشنیه که دارم.... یکی یکی تصویر های تلخ توی سرم رو خط میزنم. مرز خودم و دیروز باید مشخص بشه. باید بتونم گذشته رو تمومش کنم . گذشته اصلا نبوده انگار، اگه این آدما اینایی هستن که میگن، اونچه که بر من گذشته لابد یه خواب بد بوده و بس.... میخ از توی سرم در آورده میشه و با قدرت بیشتری فرو میره... یادم میاد یه قرصی ... بلند میشم، چراغ ها خاموشند و لیوانم خالی...



پ.ن) دریا دریا... دریا. چه خوب شد که مرا/ تر کردی