بعضی دردها را جان به جانشان کنی بی درمانند. حالا تو هی مدام پله های مطب دکتر را بالا و پایین برو و مدام قرص و کپسول قورت بده! دردت سر جایش است و اینهمه تجویز های رنگارنگ به هیچ کجایش هم نمیخورد و آخر این تویی که خسته می شوی از اینهمه این در و آن در زدن. خسته می شوی از بس هرکس که به تو رسید نشانی یک دکتر جدید داد، خسته می شوی از اینهمه دارو و صبح ِ بعد دوباره درد از نو! خسته می شوی و آن وقت می خزی روی تخت و دلت فقط یک آغوش گرم مادرت را میخواهد برای فراموش کردن اینهمه درد اما دریغ ....

باید یاد بگیری با این دردها زندگی کنی. باید یاد بگیری این سر باید همیشه درد بکند. باید بفهمی و باور کنی که حق دارد اینقدر درد بکند. باید حق بدهی که اینهمه درد بکند وقتی هر روز اینهمه تشویش و غم به رویش هوار میکنی. باید بدانی زنانگی ِ به قاموسی که میخواهی باشی تاوان دارد و تاوانش این درد غریبی است که چنگ زده بر جانت و رهایت نمی کند. یک جایی رها کنی این آدم های دلسوز را و بدانی که این سر نیست که درد دارد، بودن است که در تو درد می کند


...


این روزها، غربت تو هم از روی صندلی دکتر بلند می شود، تمام پیاده رو را با تو گام بر می دارد، از کنار سایه ی مادرت می گذرد و روی تختت دراز می کشد و.. سرش هم درد می کند

پ.ن) تنها دیوار خانه ام می داند

من و این زمستان سرد

این زمستان یخی

این روزها

با هم چه اخلاط می کنیم....

(م. روان رشید)