می باره بارونو تو نیستی




شب-خارجی.خیابان



بارون می باره. مرتب و شدید. خیس میشم. از چتری موهام گرفته تا صندل قهوه ای رنگی که خیلی دوستش دارم.... خیس میشم و از در گالری داخل میرم و به این فکر میکنم که از صبح چقدر گذشته و هنوز بارون می باره و هنوز تو نیستی



شب. داخلی.گالری نقاشی. سالن اجتماعات



آدم ها دونه دونه وارد میشن. لیوان های چای برای پذیرایی بعد از افطار پر و خالی میشن و من به حلقه ی موهای خیس شدم زیر شال سورمه ای رنگم فکر میکنم و به صحبت اطرافیانم در مورد ایده ی تاتر امشب گوش میدم و باز می بینمت که در صندلی کنارم نیستی


شب.خارجی. حیاط گالری



امشب شب آخر اجراست. ازدهام جمعیت طوری شده که سالن گنجایش نداره و قرار شده اجرا در حیاط انجام بشه. بارون می باره. شدید. همه خیس خیس شدند و قطره های آب از لا به لای موهام روی نوک دماغم می چکن. یه انگشت اونا رو برام پاک میکنه و با لبخند میگه:آخی... عقب میرم. بارون می باره و تو نیستی و این انگشت هم انگشت تو نیست.. عقب تر میرم



شب تر. خیلی شب تر... خارجی. خیابان



تاتر گس. تاتر دو نفره ی کبود تموم میشه... خیسم. خیس تر از تمام دلتنگی هایی که می بارن. خیس تر از تمام آدم هایی که زیر بارون به صحنه زل زدند. خیس تر از واژه هایی که از صبح با شروع بارون برات دریف کردم و هر ساعت برات فرستادم.... انگشت جلوی پام ترمز میکنه. پیشنهاد میکنه زیر بارون منتظر ماشین نمونم و قبول کنم که من رو برسونه. عقب میرم. عقب تر. خیلی خیلی عقب تر... بارون همچنان می باره و دوباره قطره ای جاری از توی سرم روی دماغم سر می خوره