داستانک



صدای زنگ در بلند میشه و می دونم که تویی. صدای زنگ زدنت رو دیگه می شناسم. درو باز میکنم و راه پله ها رو که میای بالا سعی میکنم با لبخند بهت سلام کنم. مصنوعی بودن لبخندم رو میفهمی و می پرسی چیزی شده؟ دستمو دور بازوت حلقه می کنم و در حالی که باهم از راهرو میایم داخل میگم: مهمون داریم



با تعجب می پرسی کیه؟


نگاهت نمیکنم و میگم: خانمت


با حرص دستتو از دستم می کشی بیرون و با تحکم میگی: خانم سابقم. خانمم تویی. اینو بفهم


سر تکون میدم به نشونه ی اینکه فهمیدم و تو بی حوصله وارد هال میشی. خانمت! نه نه! خانم ِ سابقت درست روبروی آشپزخونه نشسته. همیشه همونجا میشینه و گاهی فکر میکنم اونجا رو انتخاب میکنه تا ببینه چیزی به ظرفها اضافه شده یا نه. خب درکش میکنم یه روزی این آشپزخونه با اون کابینت های فلزی ترسناکش مال اون بوده. به هر حال، به هر دلیلی که هست ، طبق معمول اونجا نشسته و با دیدنت بلند میشه. سلام میکنه من میرم توی اتاقمون تا شاهد بحث همیشگتون نباشم. بچه خرج داره و هر ازگاهی میاد تا اینو یادآوری کنه که خرج ها هر ماه دارن بیشتر میشن و دخترت هر ماه بزرگتر


.
روی تخت دو نفره مون دراز می کشم و سعی میکنم به اهنگ در حال پخش توی اتاق گوش بدم و کمتر توجه کنم به صدای شما. چند دقیقه ای گذشته و آهنگ برای بار سوم داره پخش میشه و من متعجب به سکوت شما دو نفر گوش میدم. معمولا الان باید با حرص کیفتو باز میکردی و یه چک می نوشتی و اون هم با کلی غرولند ، بدون خداحافظی از من می رفت. اما هیچ صدای بلندی به گوشم نمی رسه. روی تخت میشینم و سعی میکنم بی تفاوت باشم به این سکوت اما کنجکاویم به شدت تحریک شده. صدای موزیک رو کم می کنم و نجواهاتون به گوشم می رسه. کمی بیشتر میگذره و صدای فین فین خانمت ! نه ببخشید، خانم سابقت، نشون از گریه ی آرومش میکنه. بر خلاف همیشه صدام میکنی . نمیدونم چرا از لحن صدا کردنت مورمورم میشه. راه می افتم سمت هال. هردو ایستادید. رو به من میگی که حال دخترت خوب نیست و میری که یه سر بهش بزنی. آروم تر از جمله ی قبل ادامه میدی که ممکنه یکی دو روز پیشش بمونی و خونه نیای پس بهتره حاضر بشم منو برسونی خونه خواهرم تا این چند روز رو تنها نباشم. زن جوان کنارت ایستاده و دستمال کاغذی توی دستش رو ریز ریز کف اتاق می ریزه.


بر میگردم به اتاقمون تا لباس بپوشم. شماره خواهرم رو میگیرم تا بهش بگم که چند روزی میرم پیشش. نگران میشه و می پرسه چیزی شده؟ رد میکنم. دوباره می پرسه بازم خانمش اومده دعواتون شده؟ رد می کنم. با نگرانی سکوت میکنه و تاکید میکنه که زود برم پیشش و اصلا تنها نمونم. تشکر میکنم و قبل از خداحافظی دوباره میگه"هزار بار بهت گفتم یه مرد نمیتونه مادر بچشو فراموش کنه، هزار بار گفتم این ازدواج به درد تو نمیخوره. هزار بار هم بعد اومدن اون زن آوردتت خونه ی ما، اما حیف که حرف نمی فهمی" خداحافظی میکنم. اونقدر نحیف و بی روح که حدس میزنم شاید نشنیده باشه. شالم رو روی سرم میندازم . پشت سرم میای توی اتاق. از پشت بغلم میکنی و میگی متاسفی . میگی دخترت مریضه و دکترش گفته باید بستری بشه. میگی داری میری یکی دو روز باهاش باشی تا بهتر بشه. سر تکون میدم که یعنی می فهمم. کیفم رو بر میداری و با هم بر میگردیم به هال
****
مسیر خونه ی خواهرم توی شهر کناری، دقیقا خلاف مسیر خونه ی پدر خانم سابقته. برای همین دوتایی تصمیم میگیرید که خانم یه جایی توی مسیر پیاده بشه و تنها برگرده و تو بعد از رسوندن من بری پیششون. جایی برای پارک ماشین نیست. ناچارا نبش میدون نگه میداری و هنوز خانم کامل پیاده نشده که افسر بهت میگه مدارکت رو تحویل بدی. زن جوان خواهش میکنه که ببخشدت چون مجبور بودی اونو پیاده کنی. تو داری یه ریز توضیح میدی و اون لا به لا میگی:" جناب فقط دو دقیقه اینجا ایستادم تا خانمم رو پیاده کنم و دوباره راه بیوفتم" مکث میکنی. نیم نگاهی از سر شرمندگی به من می پاشی و دوباره میگی"البته خانم سابقم (!)". نگاهت نمی کنم. لم میدم روی صندلی و چشمام رو می بندم.


....صدای گوشیم بلند میشه. احتمالا خواهرمه