عطر تمام دوشنبه ها، بوی لبخند توست، در چهار دیواری این شهر که هر تکه ی آن خاطره ی یک معاشقه ی زنده است و صبح دمان های آن حکایت ساعت های بی نشانی است که جوجه های سرخوش اش در اضطراب آخرین بوسه ی تو، به خورشید سلام می کنند




تمام هفته، پشت تمام پنجره های شهر، رو به موج های کف کرده، قاب صورت توست وقتی که کنار هم می نشینیم و حرف میزنیم... کنار پنجره ی یک صبح سرمازده... باران نبود... و نگاه های ما... وتن هامان... و تمام پنجره ها، سهم ما بود




تاریخ ِ بهار در این شهر، همان سه روزی است که آمدی و مقابلم نشستی و من دشتی شدم و تو هرچه خواستی در من کاشتی... ترکیب ِ واژه، فقط قصه ی خنده های تو شد که تمام رنگ های نقاشی مرا پر کرد و درست در کشاکش صبح، در بستر سیب عشق گاز خورده ی ما، پلیدی شب رها شد که دیگر طعم کال آن در دهانمان مزه مزه نخواهد شد




اعتبار عاشقی، قدم های توست وقتی که آمدی. آمدی. آمدی... و من میان دست های تو، خوابنما شدم؛ مرد من.... نیمه ی من





پ.ن) فقط توو فکر این عشقم/ تو فکرِ بودن ِ با هم