زیبا شیرازی گوش میدهم... آلبوم زنانه هایش را مرور می کنم و انگشتانم روی حروف نا مرتب کیبورد می چرخند. باید این کار روی میز را تا چند ساعت دیگر تحویل بدهم و نمی دانم چرا نگران تمام نشدنش نیستم



نگران نشدن... واژه ای که باید رویش کار کنم. باید سعی کنم بی تفاوتی را یاد بگیرم. یاد بگیرم آمدن بهار نگرانم نکند. تشویش نیوفتد به جانم وقتی در خیابان گشت های ارشاد را می بینم. بی تفاوت باشم وقتی دخترک 16 ساله در مراسم نامزدی اش مقابل چشمانم سیلی می خورد از داماد و آرام ، بدون یادآوری تمام جملات فمنیستی ای که اینهمه مدت پشت هم نطق کرده ام، تکیه بدهم به صندلی و شیرینی ام را گاز بزنم. بی خیال تمام حقوق ِ نداشته ام بشوم که چند سال تمام آنها را هی مدام در خودم فرو دادم و هی پشت هم قی شدند بر سنگ فرش خیابان تنهایی



دارم بی تفاوتی را این روزها تمرین می کنم. این تنها راه حلی بود که خانم روانشناس پیش رویم گذاشت وقتی که ساعت چهار بار می نواخت! پس بی تفاوت می شوم که کودک هشت ساله ای زیر دست پدر وحشیانه شکنجه می شود و شب ها توی کابوس هایم به هیچ دخترک هشت ساله ای فکر نمی کنم که جای سیگار روی تنش نقش بسته و اصلا برایم مهم نیست که سیگار بعد ها برای این دخترک در کنج لبش بوسه خواهد سوزاند



بی قید در یک شب بهاری، سیگارم را خاموش می کنم و بی تفاوت به خبر اعتصاب غذا، به نامه ی نسرین ستوده برای دخترش، به بازی بارسا و رئال، به گرم شدن هوا و نفرت دوباره از این مقنعه و شال های بی قواره ی کریه، به شکم گرسنه ی پسر کارگر همسایه، به اعدام در ملا عام، به شلاق برای یک بوسه، به ناراضی بودن ِمادرم از داشتن من، به بن بست زندگی برای نفس کشیدن، سرم را روی بالشت می گذارم... و می افتم



این روزها روی خط ِ افتادن رفته ام. در کابوس هایم هر شب می افتم و متلاشی می شوم. از پله ی سوم خانه می افتم، از مبل یک نفره ی خالی می افتم، از ارتفاع آرزو ها می افتم اما نگران نیستم.



"چرا باید اینقدر به آدم ها فکر کنی؟ برای دختر همسایه نگران باشی، برای پیرمرد بارفروش غمگین بشی، برای بچه های کار بنویسی، به زنان ِ به قول خودت ماهیتابه فکر کنی، به مرد ها، به همه ی چیزهایی که نداری و باید می داشتی، ؟ چرا .... چرا اینقدر به تنها بودنت فکر میکنی، اصلا چرا اینقدر باید فکر کنی وقتی میشه بی تفاوت از کنارشون رد بشی، لبخند بزن. بخند. باور کن وقتی می خندی خیلی دوست داشتنی تر از الان هستی که داری گریه می کنی" خانم دکتر می گفت



زیبا شیرازی گوش می کنم و دستانم هنوز روی کیبور می چرخند و گریه نمی کنم و شب روی سینه ام سنگینی نمی کند و من آه... چه بی تفاوتم



دارم متفاوت ترین دروغی را تجربه می کنم که تا به حال به خودم گفته ام؛ من از اینهمه تنهایی غمگین نیستم... غمگین نیستم