
نمیدونی کجات درد می کنه، اما درد می کنه.... این درد ِ ندونستن ِ اینکه چه مرگته بیشتر تیر می کشه تا اون نمی دونم کجای درون... وقتی ندونی، حرف زدن هم سخت میشه چه برسه به نوشتن! قراره به خودت بگی حالت چطوره اما نمی دونی چطوری. اصلا نمیدونی چی باید بگی .... دردهای عمیقی به قالب کلمات باید ترسیم کنی که حتی نمیدونی از کجا دوباره سر باز کرده اند. زخم های قدیمی ِ یه ظاهر خوب شده، دوباره التهاب پیدا کردند. زخم هایی که به غایت جدی و عمیق بودند و من بدون درمان رهاشون کرده بودم... زنده موندن بعد از خوردن یه سری زخم ها، یه دروغ ِ بزرگ ِ که ما به خودمون میگیم. ما یه وقتایی با بعضی زخم هامون، با عفونتشون، با دردشون، می میریم ، تموم میشیم و بعد از یه مدت خودمون رو گول می زنیم و فکر میکنیم به صرف ِ شب به روز شدن و روز به شب رسیدن، یعنی زنده ایم
افتادن از بلندی خیلی کوتاه اتفاق می افته . بعد آدم می مونه و اون پایین ترین نقطه ای که اقتاده توش. تمام سعیش رو هم بکنه تکون نمی تونه بخوره.... افتادن از بلندی زخم داره، درد داره. و گاهی هم آدم ها باهاش می میرن... همین