ده گانه ی بی تفسیر




(1)


این فکر باید از مشغول بودن در بیاید. نقطه




(2)


شب ها
قبل خواب
لای در را باز می گذارم
خدارا چه دیدی
شاید لااقل به خوابم آمدی





(3)


بوی سیب می آید از چمدان هایمان
دیدی
از زمین هم رانده شدیم، آدم ِ من




(4)


کوچه های شهر رنگ شراب گرفته اند
برای من که از کاسه ی دستانش، دو سه پیمانه نوشیده ام.
جرعه ای دیگر از شراب مرا تاب می دهند در آغوشش و بوی شراب و بانگ اذان در سحرگاه شنبه ای دیگر!



(5)

خنده
روی شیار های صورت من
در بن بستی تاریک جامانده است
میخواهی سیگارت را پس بدهم؟


(6)


بیا
باید رازی را به تو بگویم
بیا.... کسی نشوند یک هو
اینجا همه چیز در بند است
دیوار ها بلندند و راه فکر را می بندند
آرام بیا
باید راز مهمی را به تو بگویم
اینجا یک نفر دلتنگ است



(7)


چه باران سردی
این هیاهوی جمعه های نم ناک برای چیست
نکند بهار نزدیک است



(8)


این فکر هنوز مشغول است. این فکر.... نقطه


(9)


کدام صبح از خواب بیدار خواهم شد
و تو را خواهم دید
که پرده ی پنجره را کنار زده ای
و در سکوت
خیابان را تماشا می کنی؟!



(10)


ندارد