انگار که تنها سنگر باقی‌مونده برای «مادر خوب بودن» برام همین پنکیک‌های صبحگاهیه که برای بچه درست میکنم و چشمانش با دیدنشون برق میزنه سر میز... 

دوست داشتم برایت بنویسم که فعلا روی مبل مامان میخوابم. خانه‌ی کوچک خودم هنوز آماده نیست. لباسهای فرزندم توی کمد جوانی‌هایم چیده شده، آن ماگ محبوب مجردی‌هایم دوباره میزبانی چای‌های عصرم را به عهده گرفته...
دوست داشتم برایت بنویسم کارها چطور پیش می‌رود، کابوس میبینم یا نه، از حمله‌های عصبی چه خبر...
دوست داشتم برایت بنویسم که به تو فکر میکنم زیر باران، آفتاب، کنار دریا... به تو فکر میکنم در گرگ و میش صبح‌های شمال.‌ 

نشانی نداشتی. نشانی‌ات را نداشتم.