بوی قیمه‌ی درحال پختن و صدای شهریار قنبری توی خونه پیچیده. خوبه آخوند هنوز موفق نشده این خوشی‌ها رو ازم بگیره...
درحال لولیدن توی رختخواب صبح و مرور تخفیفات الکی بلک فرایدی، هرچی دلم میخواست انداختم توی سبد خرید. صورتحساب نهایی شد ۱۸۷میلیون و خرده‌ای. بعد با آرامش اپلیکشن رو بستم و پیچیدم توی پتو...
ما تازه متوجه شدیم بابام یه اکانت اینستاگرم داشته. رو تبلتش بوده. بازش کردیم دیدیم بدون فالوور فقط برای خودش یه دونه پست گذاشته. عکس از تولد برادرمه. کنار رضا وایساده با کیک. سال پیش...

با این کشف یه بار دیگه برادرم از اول سوگوار شد و لباس سیاه پوشید.

تق تق




بعد از سه سال، فکر کنم حالا که بخش زیادی از وسایل خونه فروش رفته و دارم چمدونمو می‌بندم و  دو سه هفته‌ی دیگه قاب عکس بابا توی یه دستم و دست باربد توی اون یکی دستم برای همیشه از خراسان کوچ خواهم کرد، دوباره میتونم برگردم به این خونه‌ی عزیزم...