نشستم بالای سرش و به خوابیدنش نگاه میکنم. عصر سرش خورده به کابینت و قلمبه شده. نگاهش میکنم و غصه میخورم... از تصور دردی که اون لحظه کشیده اشکهام بی اختیار میچکند. کاش میشد بهش میگفتم که این حجم از دوست داشتنش در من نمیگنجه. قلبم توان کشیدن اینقدر دوست داشتنت رو نداره کوچولو...