برای بار هزارم توی امروز «مهلقا»ی آقای داریوش رو گوش میکنم و فکر میکنم اگر صدساله هم باشم و شکستهتر از امروز هم باشم و تنهاتر از امروز هم باشم و این آهنگ رو که بشنوم، یه زن سیسالهی سرمست با موهای چتری بشم توی پیادهروهای خیابون نامجو، کریمخان ، انقلاب، ولیعصر و میدون خراسون؛ که وقتی دستای تو توی دستش بود ملکهای بود که به گنجشکها صبح بخیر میگفت و خرمالوها براش دست تکون میدادن...